کسی برای خودم

راوی سه شنبه ۱۴۰۴/۰۲/۰۹،

چرا وقتی نمیتونیم کسی رو دوست داشته باشیم اصلا سمتش میریم؟

یا چرا وقتی کسی رو دیگه دوست نداریم رهاش نمیکنیم؟

عشق مهمه یا منافعی که با اون آدم بهش میرسیم؟

منافع انقد مهمه که کسی که دلمون باهاش نیست رو تحمل کنیم؟

یا بعد یه مدت توهم دوست داشتن اون آدم بهمون دست میده و فکر میکنیم زندگی همینه؟

میگیم داریم منطقی زندگی میکنیم و حواسمون نیست طرف مقابل شاید داره یخ میزنه ازین سرما؟

پس دیوونگی کجاست؟

اشتیاق کجاست؟

مفهوم زندگی کجاست؟

.

.

.

مغزم شلوغه

کسی برای پرسیدن

کسی برای غر زدن

کسی برای ساکت نبودن

کسی برای گم نشدن توی زندگی معمولی

کسی برای "خودت حالت چطوره"

خدایا... تو رو میگم...

راوی یکشنبه ۱۴۰۴/۰۲/۰۷،

نشستم بلند بلند باهات حرف زدم و غرغر کردم... تازه میفهمم سکوتت یه فایده ای داره... لااقل وقتی غر میزنم یه جوری حرف نمیزنی که انگار مقصر خودمم و حالمو بدتر نمیکنی... کلا ساکتی! در عین اینکه سکوتت خیلی دردناکه ولی خب در لحظه لااقل حالمو بدتر نمیکنه... شاید واسه همینه که به بن بست که میرسم میام پیشت غرغر میکنم... همه چیزو میزنم سر تو و چون ساکتی پس حق با منه... لااقل توی گفت و گوی دو نفره ما، من هیچوقت مقصر نیستم!! میدونم مسخره ست ولی همین اتفاقِ کوچیکِ مسخره، راهِ نجاته، وقتی همه دردای دنیا توی قلبمه و هیشکی نیست حق رو بهم بده...

+ خوبم اما... اگر فکر کنم... گریه ام خواهد گرفت...

آخرین نوشته‌ها