گفت میخواهم بسازم هم تو را هم خانه را... آمد و دستی کشید، هر دو را ویرانه کرد
میخوام خراب کنم هرچی که ساختمو... هرچی که دارمو... چشمامو بستم... برام مهم نیست دارم چه غلطی میکنم... یه روزی پشیمون میشم از خراب کردن پل های پشت سرم؟
قطعا...
من نمیدونم روانی منم یا کی؟ نمیدونم مقصر منم یا کی؟ بگو جا زدم... بگو بی احساسم... اصلا بگو لیاقت نداشتم... مهم نیست چی میگی باشه؟ فقط چشماتو ببند و نبین...