گفت میخواهم بسازم هم تو را هم خانه را... آمد و دستی کشید، هر دو را ویرانه کرد

راوی شنبه ۱۴۰۳/۰۹/۱۷،

میخوام خراب کنم هرچی که ساختمو... هرچی که دارمو... چشمامو بستم... برام مهم نیست دارم چه غلطی میکنم... یه روزی پشیمون میشم از خراب کردن پل های پشت سرم؟

قطعا...

من نمیدونم روانی منم یا کی؟ نمیدونم مقصر منم یا کی؟ بگو جا زدم... بگو بی احساسم... اصلا بگو لیاقت نداشتم... مهم نیست چی میگی باشه؟ فقط چشماتو ببند و نبین...

قد سه روز تحمل مهمون نداری؟

راوی یکشنبه ۱۴۰۳/۰۹/۱۱،

تو امید من بودی... راه آخر من.. در همیشه باز من... آخرین پناه وقتی همه فقط نگاهم میکردن... تو سبز بودی.. مرحم داشتی... برگ برنده من بودی که زیاد خرجت نمیکردم... تو خیال راحتم بودی... عمق باورم بودی... تو صدای "جانم" بودی وقتی کسی جوابمو نمیداد... تو جوابم بودی...
بگو به روحم چجوری حالی کنم که التماس کردم ولی تو سکوت کردی؟ تو که سکوت میکنی دنیا خالیه... دیگه جایی ندارم...

کاریه که ازم بر میاد...

راوی یکشنبه ۱۴۰۳/۰۹/۱۱،

بهش نگفتم این روزا قلبم سنگینه
نگفتم گاهی دستام میلرزه
نگفتم یواشکی گریه میکنم
نگفتم امیدم ته کشیده
نگفتم یه دنیا حرف دارم
ولی به جاش
مثل هر روز بیدار شدم
مثل هر روز به روتین زندگیم رسیدم
مثل هر روز نقاب زدم و سعی کردم
امیدوارتر باشم (:

آخرین نوشته‌ها