شوقِ پَرواز بِده، روحِ زَمین گیرِ مَرا...

راوی شنبه ۱۴۰۵/۰۳/۳۰،

همه چیز که سیاه نیست، فقط مدتیه دلم آروم نیست... مثلا میدونم دلت تنگ میشه و نمیگی... میدونم نمیتونی بدون من زندگی کنی و نمیگی... میدونم این روزا فهمیدی حالم خوب نیست و دائم منو بیرون میبری ولی چیزی نمیگی... ببخش که خوب نمیشم... من از تو دلگیر که آره... ولی از خدا دلگیر ترم... آدمِ دلگیر از خدا، به این راحتی ها که خوب نمیشه جانم...

اگه اون دنیا قصه باشه، کی ببینمت دیگه؟

راوی جمعه ۱۴۰۵/۰۳/۲۹،

تو به دنیا اومدی... دقیقا همون روزی که نوشته قبلی ثبت شد... حالا ۴ماه گذشته... و سوای همه اتفاقات خوبی هم که افتاده و مشکلاتی که برداشته شده، من خستم... نا امیدم... و رو به زوال... خیلی کار میکنم و در عین حال، انگار هیچکاری نکردم... گاهی حس میکنم کاری از دستم بر نمیاد... گریه میکنم و خالی نمیشم... صدات میکنم و دیده نمیشم... همین چند روز پیش بود که تیر آخرو به قلبم زده شد... درست وقتی برای بار چندم توی قرعه کشی نفر آخر شدم!! جالب نیست؟ نفر آخر برای بار چندم... نه حتی یکی مونده به آخر... خودِ آخریِ آخری! دقیقا وقتی به پولش نیاز داشتم... لبخند میزنم و سکوت... و دائم فکر میکنم من کی ام؟ من کجام؟ اصلا برای چی هستم؟ چرا آفریدی وقتی حوصلشو نداشتی؟
بگذریم...
ته تغاری قشنگم... صاحب چشمای مظلوم و لبخندهای کوچیک شیرین... نخ اتصال جدیدمی به این دنیای الکی... به خاطر تو زندگی میکنم حتی اگه لازم باشه برای ادامه دادن روزی چند بار بمیرم...

آخرین نوشته‌ها