هیچ می گویی اسیری داشتم حالش چه شد؟

راوی جمعه ۱۴۰۵/۰۷/۱۰،

چند روز پیش بهم زنگ زد.. شماره ناآشنا بود و من اصلا نمیشناختمش.. بیشتر وقتا شماره نا آشنا رو جواب نمیدم ولی اون روز جواب دادم.. حتی وقتی خودشو معرفی کرد نشناختمش.. تا اینکه بعد از چند دقیقه بالاخره از اون اعماق ذهنم کشیدمش بیرون.. با اون حال قیافش یادم نمیومد (: یه همکار خیلی خیلی قدیمی بود که به گفته خودش فقط سه ماه همکار بودیم! اینم یادم نمیومد 😅

ولی اون منو خیلی یادش بود! جزئیاتی از اون دوران برام یادآوری کرد که فکر کنم اگه بهم زنگ نمیزد فقط موقع مرگ از جلوی چشمام رد میشد.. نمیدونم چرا زنگ زده بود ولی میگفت اون موقع حس خوبی بهم داشت و فقط یادم افتاده خواسته حالمو بپرسه.. جالب اینه که با آدمی که انقدر از یادم رفته بود یک ساعت و نیم تلفنی صحبت کردم!!! و جالبتر اینکه جوری از اولش صمیمی بودیم که انگار همین دیروز همو دیدیم😅 از منی که دیر با کسی ارتباط میگیرم خیلی بعید بود

تمام این یک ساعت و نیم توی فکرم بود که خب حالا کار اصلیش چیه؟؟ فکر میکردم کاری ازم میخواد یا مشکلی پیش اومده که من بتونم براش حل کنم! ولی آخرش فهمیدم واقعا زنگ زده بود حالمو بپرسه.. بعدش هم پیج اینستای همو گرفتیم...

+ حس خوبی داشت.. کسی بخواد فقط با خودت حرف بزنه.. نه چیزی بخواد.. و نه دلش برا بچه هات تنگ شده باشه.. بعد از سالها کسی منو به خاطر شخصیت خودم دیده بود.. نه چیزی که با وجود من بهش میرسید (:

+ فکر کن کسی به یادم باشه.. بعدا که مردم بگه "عهههه فلانی! چقدر وقتی باهاش بودم بهم خوش میگذشت.." شاید دلش تنگ بشه! راستی من بمیرم، کسی توی این دنیا دلش برام تنگ میشه؟ میگه کاش بودی؟

آخرین نوشته‌ها