خدایا... تو رو میگم...

راوی یکشنبه ۱۴۰۴/۰۲/۰۷،

نشستم بلند بلند باهات حرف زدم و غرغر کردم... تازه میفهمم سکوتت یه فایده ای داره... لااقل وقتی غر میزنم یه جوری حرف نمیزنی که انگار مقصر خودمم و حالمو بدتر نمیکنی... کلا ساکتی! در عین اینکه سکوتت خیلی دردناکه ولی خب در لحظه لااقل حالمو بدتر نمیکنه... شاید واسه همینه که به بن بست که میرسم میام پیشت غرغر میکنم... همه چیزو میزنم سر تو و چون ساکتی پس حق با منه... لااقل توی گفت و گوی دو نفره ما، من هیچوقت مقصر نیستم!! میدونم مسخره ست ولی همین اتفاقِ کوچیکِ مسخره، راهِ نجاته، وقتی همه دردای دنیا توی قلبمه و هیشکی نیست حق رو بهم بده...

+ خوبم اما... اگر فکر کنم... گریه ام خواهد گرفت...

آخرین نوشته‌ها