درد با دست تو درمان بشود خوب تر است...
تقریبا هفته ای چند روز بچه هاشون میان خونه ما چند ساعتی میمونن با بچه های من بازی میکنن و حتی یه وعده غذا پیشم میخورن.. خونه به هم میریزه.. خیلی سر و صدا میشه.. و خیلی چیزای دیگه..
این چیزا مهم نیست.. اعصاب من زیاده.. ولی چند باره میبینم وقتی دور هم جمع میشن یا میرن بیرون تفریح، به ما خبر نمیدن (: دیشب پسر اولی گفت همه دارن میرن خونه فلانی میشه ما هم بریم بازی کنیم؟ گفتم کسی به ما چیزی نگفت مامانی.. مارو دعوت نکردن.. طفلی همش منتظر بود زنگ بزنن دعوتمون کنن.. خیلی دلم براش سوخت.. دلم برای خودمم سوخت.. نمیدونم ناراحتیم به خاطر اینه یا مسائل دیگه ای که مغزمو داره میخوره..
بیخیال...
میدونی دلبر؟ خیلی خستم.. دلم میخواد کسی ذوق دیدن منو داشته باشه.. کسی دلش برام تنگ بشه و وقتی منو دید خوشحال بشه.. خودش بخواد باهام حرف بزنه.. خیلی حرف دارم دلبر.. خیلی گریه دارم.. نمیتونم آروم بشم.. حال منو این چیزا خوب نمیکنه.. این روزا برام سخته.. میدونستم این روزای سخت قراره بیاد و داشتم براش آماده میشدم.. ولی نشدم.. نتونستم بشم.. یه قسمتی از قلب و مغزم بعضی چیزها رو نمیتونه قبول کنه و دست منم نیست..
+ کاش مادر نبودم! اون وقت راحت تر میتونستم آرزو کنم بمیرم..