مادری که اعصابش ضعیفه، هنوزم مادر خوبیه (:

راوی دوشنبه ۱۴۰۵/۰۶/۱۶،

این روزا اعصابم ضعیفه.. ته تغاری دائم گریه میکنه.. نمیدونم به خاطر دندونه یا مریضی هفته پیش یا وابستگی.. گاهی حتی من که مادر سه تا بچه هستم و کلی تجربه دارم، نمیدونم گریه بچم از چیه.. خیلی خستم.. چند روزه غذا حاضری میخوریم چون نمیتونم غذا بپزم.. خونمون به هم ریخته.. چون تا میرم سراغ کارام پس زمینه گوشام صدای گریه ست و خیلی انرژی ازم میگیره.. خواب درستی ندارم و با قهوه بیدارم.. پدر بچه ها میگه تو که دیشب تادیروقت بیدار بودی صبح بازم بیداری؟ آره بیدارم.. تازه شبم دائم بیدار میشم چون بچه ها بیدار میشن.. یکی آب میخواد.. یکی جیش داره.. یکی شیر میخواد..

به جز اینا، ته تغاری دائم میخواد بایسته! خیلی براش زوده میدونی؟ دکترش میگه خیلی واسه نشستن و ایستادنش زوده.. منم میدونم زوده.. ولی خودش اصرار داره.. تلاش میکنه و دائم هم زمین میخوره..

به باباش میگم یادته به دنیا اومده بود چقد ضعیف بود؟ جون نداشت نفس بکشه.. پاهاش دوتا تیکه چوب خشک بود.. همه ازش میترسیدن.. تا مدتهااااا فقط بی حرکت بود و من همش نگران بودم مشکل جسمی نداشته باشه! حالا اما نگرانم سر خودش بلا نیاره..

میبینی خدا؟ آدم به چی مغروره؟ اگه تو نبودی، اگه تو نمیخواستی پسر من سالم باشه، اگه تو اون بچه ضعیف رو به این پسر شیطون و زرنگ تبدیلش نمیکردی چی؟؟ هرچی دارم از توعه.. ممنونم که منو با بچه هام امتحان نکردی.. من غلط میکنم که گاهی شاکی ام ازت.. من فقط غر میزنم پیشت که دلم آروم شه.. چون تو خدایی.. سنگ صبوری.. همدم کسی هستی که همدمی نداره..

امروز سر باباشون خیلی داد زدم.. در حدی که پنجره های خونه رو بست (: من میدونم از خستگیه.. اونم میدونه و چیزی نمیگه.. خیلی حرفای بدی زدم و سکوت کرد.. برای خونه کلی خرید کرد و کمک کرد جا به جاشون کنیم.. شب مارو برد بیرون.. فردا هم قراره مادر و خواهرم بیان یه کم بچه هارو سرگرم کنن.. خیلی خستم ولی آروم ترم.. شاید فردا بهتر بشم.. شاید یه کم بخوابم حتی بهتر بشم (:

امشب برای مسواک بچه ها خیلی خسته بودم و مسواک نزدن رو به خودم هدیه دادم! عوضش کلی باهاشون حرف زدم و کتاب خوندیم.. حالا یه شب مسواک نزنن چیزی نمیشه..

خدایا چقدر حرف دارم

باید ده تا پست بذارم تا خالی بشم

آخرین نوشته‌ها