آن باغبانی که مرا با خون دل پرورد... حالا که می آید به سوی من، تبر دارد (رویا باقری)

راوی پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۱/۲۳،

توی آینه به خودم نگاه کردم... من درگیر مرگ تدریجی بودم و بقیه اسمشو گذاشتن زندگی معمولی... حرفی نزدم... گفتم باشه... غر نزدم... فقط گوش کردم... گفتم باشه... حتی تو بدترین شبا بازم فکر میکنم چشمام قشنگه(: به چشمام نگاه کردم و گفتم اشکال نداره گریه کن وقتی آروم شدی، بخواب... فردا همه چیز خوب نه، اما آروم میشه... فهمیده بودم... و این فهمیدن قلبمو آروم نمیکرد... من درگیر مرگ تدریجی شده بودم و از من میخواست مثل بقیه زندگی کنم... حرفی نزدم... گفتم باشه... صدای شکسن خودمو میشنیدم و حرفی نمیزدم... هربار بخشیدم و... تهش فقط گفتم باشه...

لطفا یادت بمونه... قبل از اینکه نخوامت... چقدر میخواستمت...

راوی دوشنبه ۱۴۰۳/۰۱/۲۰،

هر بار گفته بود ‌"نترس... هر اتفاقی هم که بیوفتد من کنارت هستم..." و من تک تک کلماتش را در تک تک سلول های بدنم حفظ کرده بودم...

اما...

یک روز چشم باز کردم و دیدم هیچ کجای جهان پیدایش نمیکنم... انگار از اولی کسی وجود نداشت...
سالها گذشته و...
من ماندم و...
بحران بی اعتمادی به آدمها...
که هر بار قلبم را سیاه میکند...

مرا محتاج رحم این و آن کردی ملالی نیست... تو هم محتاج خواهی شد جهان دار مکافات است

راوی سه شنبه ۱۴۰۳/۰۱/۱۴،

میتونم چشممو رو بدترین چیزا ببندم... میتونم صدبار برگردم و از اول شروع کنم... جوری که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده... میتونم جوری بشم که فکر کنی ساده ام و راحت گول میخورم... ولی میترسم... از روزی که واقعا خسته بشم... از روزی که رد بدم... از روزی که بخوام همه چیو تموم کنم و باز... دیگه هیچی تو دنیا مهم نباشه...

آخرین نوشته‌ها