به قطره قطره خونم قسم که میخواهم... مرا به خاک سپاری و خود بلند شوی

راوی شنبه ۱۴۰۵/۰۴/۱۳،

بی قرارم... من هنوزم شبها باهات حرف میزنم و گریه میکنم... من هنوزم دلم شکسته و این روزها حتی شکسته تر... برای منی که همیشه نرسیدن سهمش بوده، این نرسیدن از همه دردناک تره... من نرسیدم... من نمیرسم... انقدر که بچه ها و این زندگی و این دنیا به پاهام زنجیر شده... ببخش که آزاد نیستم... ببخش که نمیتونم ازینجا تا تهران پرواز کنم و وسط خیابون یه دل سیر برای نبودنت گریه کنم... آره گریه... چون اینجا، توی این خونه که سه تا بچه چشمشون به شادی مادرشونه، من حتی اجازه گریه برای شما رو هم ندارم... من خیلی تنهام و این روزا تنها تر... راستش شما که جات خوبه، من برای خودم گریه میکنم... برای آرزوی دیداری که از دست رفت... حتی آرزوی وداعی که از دست رفت...

خدایا من روی تو خیلی حساب کردم

راوی سه شنبه ۱۴۰۵/۰۴/۰۹،

مثل بچه کوچیکی که دیر زبون باز کرده و حالا ساکت نمیشه، پر از حرفم و مینویسم و تموم نمیشه! مینویسم برات و تهش ازت میخوام حالمو خوب نکنی! من از خوب شدنهای‌ِ موقتیِ بی حاصل، بیزارم... من از خنده ها و امیدهایی که وقتی به عمقش فکر میکنم هیچ پیشرفتی نمیبینم، بیزارم... من از اینکه آدم خوشحال و مهربونی شناخته میشم هم

قطعا بیزارم...

بهت گفتم دیگه اصلا دعا نمیکنم و چیزی ازت نمیخوام... ولی به شرفم قسم کاری میکنی به چیز خوردن بیوفتم و برگردم و انقد دعا کنم که نفسم بگیره... خدای ساکت و عاشق و دلتنگم... نخ منو شل و سفت میکنی، ول پاره نه !

آخرین نوشته‌ها