به قطره قطره خونم قسم که میخواهم... مرا به خاک سپاری و خود بلند شوی
بی قرارم... من هنوزم شبها باهات حرف میزنم و گریه میکنم... من هنوزم دلم شکسته و این روزها حتی شکسته تر... برای منی که همیشه نرسیدن سهمش بوده، این نرسیدن از همه دردناک تره... من نرسیدم... من نمیرسم... انقدر که بچه ها و این زندگی و این دنیا به پاهام زنجیر شده... ببخش که آزاد نیستم... ببخش که نمیتونم ازینجا تا تهران پرواز کنم و وسط خیابون یه دل سیر برای نبودنت گریه کنم... آره گریه... چون اینجا، توی این خونه که سه تا بچه چشمشون به شادی مادرشونه، من حتی اجازه گریه برای شما رو هم ندارم... من خیلی تنهام و این روزا تنها تر... راستش شما که جات خوبه، من برای خودم گریه میکنم... برای آرزوی دیداری که از دست رفت... حتی آرزوی وداعی که از دست رفت...