عشقی که بهت دارم، هدیه مادرمه...

راوی شنبه ۱۴۰۵/۰۵/۳۱،

ادامه کلاس رانندگیم رو شروع کردم... مربیم رو دوست دارم.. بعضی عقایدش شبیه منه یا اگه نباشه آدم منطقی هست و موقع رانندگی راحت باهم بحث میکنیم.. بهم میگه تو مذهبی هستی نه؟ میگم نه خودمو مذهبی نمیدونم ولی برعکس قیافم که اصلا بهش نمیاد.. به خیلی چیزا خیلی پایبندم.. به خیلی چیزها که این روزها مسخرس هنوز اعتقاد دارم... ناخن و مژه نمیذارم و بیشتر وقتا نماز میخونم... حتی گفتم گاهی با بچه هام تجمعات شبانه هم میرم و کرک و پرش ریخته بود بنده خدا...

البته شبیه وصله ناجورم بیشتر...

ولی..

خوشحالم و آروم.. زندگی با امید و اعتقاد به یه نیروی برتر، خیلی راحت تر میگذره..

در مورد آزادی صحبت کردیم.. برای من آزادی مفهوم دیگه ای جز چیزی که الان مد شده داره.. برای من غیرت هنوز مهمه و منافاتی با آزادی من نداره.. و در این مورد عقایدمون شبیه هم بود و خوشحال شدم عجیب غریب نیستم (:

خودم فکر میکنم مربیم زمینه اعتقادی خوبی داره ولی توی جو جامعه یه کم سست شده ولی از دست نرفته و اگه کسی باشه منطقی و درست راه بهش نشون بده و قدرت پذرش داره... مثل خیلی های دیگه...

یادم افتاد جلسه اول و دوم فرمون انقد استرس داشتم حتی نمیتونستم حرف بزنم ولی حالا میتونم بحث کنم و رانندگی هم کنم (:

می افتم اما... دوباره بلند میشوم...

راوی پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۵/۲۹،

خب ده روز گذشته... حالا خیلی بهترم... میشه گفت به زندگی عادی برگشتم... و دارم فکر میکنم انسان خیلی موجود پوست کلفتیه! و همینطور بسیااار فراموشکار... همین منی که توی پست قبلی داشت به خودش فحش میداد؛ همین من، الان از نتیجه راضیه (:
دقیقا همونطور که بعد به دنیا اومدن بچه اولم گفتم وای عجب غلطی! ولی دوبار دیگم تکرارش کردم 😅 و راضی ام! عجیبه... خیلی عجیبه...
امروز فهمیدم همه آدما بعد عمل این حجم عظیم از کبودی و ورم رو تجربه نمیکنن... و من استثنا بودم... فهمیدم خیلی کم پیش میاد به چسب بینی حساسیت بدی و داغونتر شی... و در این مورد هم استثنا بودم!

خطاب به خودم:
دختر نازک نارنجی و گوشه گیر درونم! به جای همه سالهایی که قوی بودی و زیر هر فشاری خم به ابرو نیاوردی، بهت حق میدم حالا انقدر ضعیف باشی... حق میدم درداتو بریزی بیرون و بخوای نازنازی ترین مریض مطب باشی... اشکالی نداره... شاید لازمه بعضی وقتا هم دیگران مراعاتت رو کنن... تا خش برنداری...

عمل بینی و دردسرهای ناتمومش...

راوی پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۵/۲۲،

روز چهارمه... تامپون هارو خارج کردن... تامپونهایی که انگار از مغزم خارج میشدن... جدیدا زیاد بیحال میشم... قبل اتاق عمل دکتر دستمو گرفت برد توی اتاق... امروزم توی مطب رسما غش کردم و بغلم کردین بازم... واقعا حالم بده و پشیمونم اما چاره چیه... بهت میگم حالا دعا کن بعد اینهمه سختی قشنگ بشم... جوابت خیلی جدیده! دلداری میدی میگی بعدا میبینی چقدر قشنگتر شدی! قشنگتر؟ از اون تری که بعد قشنگ گذاشتی واقعا مشخصه خیلی حالت بده و فهمیدی چقد حالم بده... خندم میگیره ولی نمیتونم بخندم... گریم میگیره ولی نمیتونم گریه کنم... امروز تونستم یه کم پلو قورت بدم و بعد سه روز بالاخره سیر شدم...

پسر بزرگه امشب خیلی گریه میکرد... معلوم بود دلتنگه ولی خودش نمیدونه چشه... گفتم کنارم بشینه، سرشو گذاشتم رو قلبم و آروم قرآن خوندیم... نخواستم آروم باشه فقط گفتم میدونم ناراحته و دلتنگ... گفتم اشکالی نداره گریه کنی قلبت آروم میشه... گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد... همو بغل کردیم و بالاخره آروم شد... خودش رفت خوابید... این بغل چیه؟ درمون همه دردهای آدمه... منم گریم میگیره ولی نمیتونم گریه کنم...

دوست دارم که خودم را ز خودم دور کنم!

راوی سه شنبه ۱۴۰۵/۰۵/۲۰،

بینیمو جراحی کردم.. زشتم و دردناک و پر ورم... آدم توی آینه رو نمیشناسم.. ازش میترسم و فکر میکنم هیچوقت دیگه خودم نمیشم.. زیبا شدن که بخوره توی سرم... توی این دو روز هرچی فحش بوده نثار خودم کردم... ناتوانم... منی که سر هر بارداریم سه ماه ورزش میکردم تا اسیر سزارین و ناتوانی های بعدش نشم... منی که سه تا زایمان رو بدون هیچ آسیب جسمی یا خاطره بدی پشت سر گذاشتم.. حتی با وجود سه بچه کوچیک توی خونه خودم ورزش میکردم که شل و افتاده نباشم... حالا فقط خودمو لعنت میکنم و امضایی که پای برگه ها برای ناتوانی خودم زدم... اینهمه کبودی و ورم طبیعیه؟

مراقبمی... شاید چون توی این سالها هیچوقت تا این حد مریضی من رو ندیدی و حالا ترسیدی... تویی که همیشه من رو قایم میکردی و میگفتی بهت نمیاد شوهر داشته باشی چه برسه بچه.. فکر میکردی قوی هستم... اما حالا مثل مرده متحرک روبروت دراز کشیدم و حتی چشمام باز نمیشه.. هی ازت میپرسم من خوب میشم؟ میگی آره ولی بعید میدونم خودتم به حرفت اعتقاد داشته باشی!

خیلی گریه دارم... دلم سیب زمینی و مرغ سوخاری میخواد نه سوپ و فرنی و آب آناناس طبیعی...

زندگی بالا و پایین دارد اما چاره چیست؟

راوی یکشنبه ۱۴۰۵/۰۵/۱۸،

این روزا حالمون خوبه.. کمتر غر میزنم.. کمتر گریه میکنم.. کمتر به چیزای بد فکر میکنم.. تو هم خوبی.. آرومی.. راستش گاهی حس میکنم تو همیشه خوبی فقط گاهی خسته ای، گاهی از آینده میترسی، گاهی تو هم ناامیدی.. اما این روزا یه انگیزه جدید داری.. من میترسم! اما به روت نمیارم.. چند ماه وقت دارم و با خدا معامله کردم.. میدونی؟ معامله با خدا کلا سود داره.. یه بار امتحان کردم.. من منتظرم.. امیدوارم.. و دارم سعی میکنم تلاشمو بکنم.. با من حرف میزنی و حرف میزنی و حرف میزنی.. من شنونده خوبی ام.. همیشه بودم، به جز وقتهایی که خودم نخواستم! اما این روزا میخوام.. چون معامله کردم.. با خدا و ...

میدونی ولی گریه تموم نمیشه.. درون من یه دختر خسته گوشه دیوار نشسته و دلش میخواد همین جای زندگی انصراف بده و بمیره ولی امید یه خونه ست... لعنتی تو کی امید چند نفر دیگه شدی؟ کی اینهمه بزرگ شدی؟ کی اینهمه سال زندگی کردی؟

خسته ام.. ولی امیدوارم.. شاید چون راهی جز این ندارم...

از نیل رد شده ای و به ساحل رسیده ای... ما غرق فتنه ایم، دعا کن برای ما

راوی جمعه ۱۴۰۵/۰۵/۰۹،

امروز کلی کار انجام دادم... فکر میکردم امروز مفید بود... حالم خوب بود... ولی حرفایی شنیدم که... واقعا حقم نبود خدا... این یکی دیگه حقم نبود نه؟

کاش کسی دوستم داشت ولی من بهش اهمیت نمیدادم! و کارهای خوبش و نمیدیدم... کاش من جای تو بودم...

نمیدونم چرا اشکام بند نمیاد... شاید چون قلبم خیلی عمیق شکسته... خیلی عمیق...

ممنونم به خاطر چیزایی که دادی و چیزایی که ندادی...

راوی پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۵/۰۸،

دلم میخواد یه گوشه تنهایی دراز بکشم کل روز فقط بخوابم... ولی برای کسی توی شرایط من این فقط یه رویا میتونه باشه... امروز یکی فهمید سه تا بچه دارم گفت بچه آخرت چند سالشه و گفتم ۵ ماه ونیم... گفت پس چرا انقد مانکنی و شبیه بچه هایی؟ دروغ چرا؟ با اینکه خودم میدونم و بارها همه بهم گفتن... ولی مثل دفعه اول خر ذوق میشم... خر ذوق شدم و با وجود همه خستگی های امروز، ورزشم رو ترک نکردم... ولی باید یه کم بخوابم میدونی؟ بیخوابی مداوم و قهوه های پشت هم خیلی داره حالمو بد میکنه...

امروز مادر خوبی نبودم و ته دلم گرفته... امروز مثل قبل کنار بچه هام نبودم... آزمایش قبل عملمو دادم... کلاس رانندگیمو رفتم... هر سه تاشونو حموم کردم... تونستم یه وعده غذای گرم براشون بپزم... روتین قبل خوابو انجام دادیم... برای ته تغاری خونه غذای جدا پختم و واقعا این قسمت رو سخت ترین قسمت بچه داری میدونم... و چندین بار پوشک دوتا بچه رو عوض کردم و غذا دادم و حرف زدیم و وسیله جمع کردیم... همین کارای هزارباره و فرساینده که کار حساب نمیشه ):

ولی عوضش خوش اخلاق بودم...

نشستم بالاسرشون و به خودم قول دادم فردا باهاشون بیشتر وقت بگذرونم... ناهاری که دوست دارن رو بپزم و بیشتر بغلشون کنم...
خیلی خستم...
دلم میخواد یه جلسه کلاس آنلاین گوش بدم ولی روز تموم شده دیگه...

خسته ام مثل یتیمی که از او فرفره ای... بستانند و به او فحش پدر هم بدهند

راوی چهارشنبه ۱۴۰۵/۰۵/۰۷،

میدونم دوستم داری هرچند که گاهی کمرنگی... ولی اونقدر بزرگ شدم که اینو بفهمم... و هر چقدر که میگذره، زندگی رو واقعی تر درک میکنم... کاش این دوره از تاریخ، کمی عادی تر میگذشت... هر روز به خودم میگم خب آخرالزمانه دیگه! مگه همه دنیا از اول تاریخ منتظر این دوره نبودن و هشدار نداده بودن؟ آره داده بودن و خیلی چیزا هم گفتن ولی خوندن و شنیدن این چیزا خیلی با لمس کردنش فرق داره... دیگه اخبار گوش نمیدم و نمیخونم چون خیلی حرص میخورم و خیلی اذیت میشم... بگذریم... ببین از دوست داشتن به کجا رسیدیم!

داشتم میگفتم... مراقبت از دوست داشتنت، توی این روزگار خیلی سخته... همینکه میدونی عاشق آیس کارامل کم سیروپ هستم... همینکه میدونی تلفنی حرف زدن با آدمای جدید برام سخته و جای من انجامش میدی... شاید گاهی دوستت دارم همینه... میتونم کارای خوبتو لیست کنم ولی... ما آدما همیشه بدی ها توی چشممونه...

خدایا من هیچوقت پرتوقع نبودم... هیچوقت گرگ نبودم... همیشه دغدغه های من با بقیه فرق داشت... ولی یادت باشه، تو همیشه با غرغری های پرتوقع بهتر کنار میای...

سلام خدا بر اندوهگینان صبور و ساکت...

راوی دوشنبه ۱۴۰۵/۰۵/۰۵،

با تموم بدو بدوهای امروز، ورزشم رو انجام دادم و به خاطرش به خودم افتخار میکنم...

امروز متاسفانه دوبار قهوه خوردم و دومی چون توی کافه بود و نمیدونم چه مارکی استفاده کرد که هنوز بدنم میلرزه و قلبم خالی میزنه... و قطعا قراره تا صبح بیدار نگهم داره...

فردا قراره ازین خونه فرار کنم! خوشبختانه تو محله مادریم قطعی برق ندارن و میخوایم با بچه ها فرار کنیم اونجا... برای منی که حتی توی زمستون دست و پام سرد نمیشه، تابستون رسما فاجعه به حساب میاد و کسی جرئت نمیکنه انگشتشو به من بزنه... پوستم داره از داغی میسوزه میدونی؟ دیگه عرقیجات جوابگو نیست...

خدایا چرا هرچی میخوای بهم بدی به سختی میدی؟ چرا واسه هرچیزی سنگ جلو پام میندازی و اتفاقای عجیب میوفته؟ چرا یه کار ساده که واسه همه به صورت روتین داره اتفاق میوفته واسه من از چرخه روزگار خارج میشه؟ میدونی خستم؟ امروز فکر کردم شاید من نحسم اصن... من اصن معجزه نمیخوام... همین زندگی عادی... همین روتین روزانه بدون مشکل... میدونم که برات راحته الله اکبر من...

من یک مادرم...

راوی پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۵/۰۱،

خیلی گریه دارم... انقدر اینستا رو باز کردم و بچه های میناب رو دیدم و بغض کردم که سرم درد میکنه... خیلی چیزا توی این دنیا هست که حالمو بد میکنه ولی دوتا چیز هست که از مغزم بیرون نمیره... اولی جزیره اپستین... دومی مدرسه میناب... من یه مادرم... اون لحظه ای که یه بچه میترسه... اون لحظه که بی پناه میشه و گریه میکنه... وقتی کسی نیست بغلش کنه و ضربان قلبشو پایین بیاره... خیلی درد داره میدونی؟ خیلی غمه... من دیگه خوب نمیشم... کاش بزرگ نمیشدم... کاش دیوونه بودم و چیزی نمیفهمیدم... کاش دیگه اینستا رو باز نکنم و مادری که یه تیکه از بدن بچشو بغل گرفته نبینم... تو نمیدونی اولین تکون خوردن بچه توی شکم مادر چقد شیرینه... اولین خنده ها... اولین راه رفتن... اولین کلمه ها... تو نمیدونی برق نگاه بچه وقتی بشقاب ماکارونی رو میذاری جلوش چقدر مزه خوشبختی میده...کاش قلبم یه کم آروم بشه... کاش دیگه گریه نکنم...

آخرین نوشته‌ها