تو پای غرورم نشستی... تو زخمای قلبم رو بستی

راوی جمعه ۱۴۰۱/۰۹/۱۸،

شاید خسته ترین آدم این شهر نباشم، اما... خسته ترین آدمِ خودم هستم... کلافه ترین و زیرِ گریه بزن ترینِ خودم... آنقدر که تا میخواهم از خودم دفاع کنم مثل بچه زر زرو ها اشکم سرازیر میشود و بریده بریده کلمه ها می آیند... نه میتوانم خودم را عوض کنم و نه شرایط اطرافم را، و ناتوان تر از آنم که حتی فکر محکم بودن به سرم بزند...
چشمهام را بستم... سرم را در دستهایم گرفتم و با خودم تکرار کردم... تو شبهای بدتر از اینم داشتی یادته؟ نفس بکش. سعی کن بخوابی. فردا حالت بهتر میشه. قلبت آروم میشه... و هیچکدامشان قلبم را حتی ذره ای آرام نکرد... تویی که زخم هام را بستی...همین تویی که معجزه بودی، تویی که زخم میزنی... و این سر را روی شانه چه کسی بگذارم که ببارد؟

مثل یک کودک بدخواب که بازیچه شده... خسته ام. خسته تر از آن که بفهمی چه شده

راوی دوشنبه ۱۴۰۱/۰۹/۱۴،

دلم خواست فکر کنم بدون من دنیا برایت تمام شده... زندگی برایت معنایی ندارد و دوست داری برگردی! اما خوب که به قلبم نگاه کردم هیچکدام از اینها مهم نبود... فکر میکردم روزی نرسد که بدون فکر تو بگذرد اما این روزها می آیند و می روند و خوب میدانم حتی لحظه ای به یادت نبودم... آرامم... یادم هست آن وقتها دلم نمیخواست روزی برسد که زمان همه چیز را حل کند... اما روزی رسید که زمان همه چیز را حل کرد و حالا آنقدر بزرگ شده ام که این حل شدنِ اجباری را بپذیرم...

آخرین نوشته‌ها