تو پای غرورم نشستی... تو زخمای قلبم رو بستی
شاید خسته ترین آدم این شهر نباشم، اما... خسته ترین آدمِ خودم هستم... کلافه ترین و زیرِ گریه بزن ترینِ خودم... آنقدر که تا میخواهم از خودم دفاع کنم مثل بچه زر زرو ها اشکم سرازیر میشود و بریده بریده کلمه ها می آیند... نه میتوانم خودم را عوض کنم و نه شرایط اطرافم را، و ناتوان تر از آنم که حتی فکر محکم بودن به سرم بزند...
چشمهام را بستم... سرم را در دستهایم گرفتم و با خودم تکرار کردم... تو شبهای بدتر از اینم داشتی یادته؟ نفس بکش. سعی کن بخوابی. فردا حالت بهتر میشه. قلبت آروم میشه... و هیچکدامشان قلبم را حتی ذره ای آرام نکرد... تویی که زخم هام را بستی...همین تویی که معجزه بودی، تویی که زخم میزنی... و این سر را روی شانه چه کسی بگذارم که ببارد؟