من تسلیمم والا...

راوی یکشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۲۳،

بهش گفتم لطفا برین باهم دعواهاتونو بکنین و بعد به یه نتیجه مشترک در رابطه من که رسیدین خبرم کنین... من ازین حرف بردن و آوردن و قانع کردنتون خسته شدم (:

سرم درد میکنه.. تا مدت طولانی باهام درباره چیزی بحث نکن... داشت در مورد آرامش و راه های رسیدن به اون باهام حرف میزد بهش گفتم ببین من آرامش ندارم و این بار اصلا نمیخوام به آرامش برسم وقتتو با این حرفا تلف نکن... گفتم دیگه از هیچ طرفی بهم فشار نیارین من دارم رد میدم... قلبم درد میکنه... خودت اون شب بهم قرص قلب دادی یادته؟ یه روزی میای میبینی دیگه زنده نیستما... نکن...

بگو امشب چی دعا کنم سکوتت میشکنه؟

راوی جمعه ۱۴۰۳/۱۰/۱۴،

خنده داره ولی دلم میخواد یه دریا گریه کنم و وقت ندارم! و بارها از خودم پرسیدم اگه خودکشی گناه نبود این کارو میکردی؟ هر بار هم جوابی نداشتم... در حال حاضر، میخوام تا قبل عید از اینجا برم... منی که ایستادم و دوطرفه حرف میخورم... و فقط به این فکر میکنم واقعا این روزا همینجوری تموم میشن؟ یا قراره کاری کنی؟ شاید من اشتباهی ام... شاید واقعا این منم که احمقم...

ولی...

اگه امشب دعا کنم منو تا عید...

اجابت کردن بلدی؟

یا مُغیثَ مَن لا مُغیثَ لَه...

راوی سه شنبه ۱۴۰۳/۱۰/۱۱،

هر چند سال منو توی این موقعیت قرار میدی... میخوای قدرت منو بسنجی؟ من خیلی ضعیفم من اینطوری بزرگ شدم و تغییر سخته... حس میکنم هر چند سال این انقلاب رو توی زندگیم تکرار میکنی که ایستادن یادم بدی ولی من... همیشه... ترجیح دادم خودمو نابود کنم تا خار پای دیگران نره... ولی از این نابودی خیلی میترسم... خیلی گیجم... ساکت نباش باشه؟

آخرین نوشته‌ها