آرام شده ام.. مثل درختی در پاییز.. که تمام برگهایش را باد برده باشد..

راوی دوشنبه ۱۴۰۵/۰۸/۰۴،

امروز رفتم محل کارم و درخواست دادم با نصف حقوق و نصف شیفت قبولم کنن.. یه درخواست استعفا هم دادم... نمیدونم تهش چی میشه... دیگه خیلی بی حس شدم.. خدایا شکرت به خاطر همه چیزایی که نمیدی! شاید میخوای بهترشو بدی.. از گریه کردن خسته ام.. نمیتونم هیچ تصمیمی بگیرم.. این روزا فقط دعا میکنم خدا خودش برام تصمیم بگیره و هولم بده... من فکر و عقل از سرم پریده...

امروز من و همسرم با موتور زمین خوردیم... هنوز زانوی راستم درد میکنه.. این دومین باریه که توی همچین وضعیتی قرار میگیریم... چند سال پیش هم یه بار تصادف کردیم... ولی چیزی که توی هر دو دفعه اتفاق افتاد این بود که دقیقا اون لحظه تصادف که همه هول میکنن، همسرم یادش می مونه که منو نگه داره صدمه نبینم.. میدونم موتور نویی که خریده رو خیلی دوست داره... میبینم که همیشه تمیز نگهش میداره... ولی امروز دیدم که موتور رو رها کرد و بازوی منو کشید بالا که روی زمین کشیده نشم..

+ امیدوارم روزهایی که میان، جبران روزهایی بشن که گذشته... نه که قوی ترم کرده باشن، تا توی آینده پس نیوفتم!

آخرین نوشته‌ها