خدایا تو ببخش... تو بی حساب میبخشی...

راوی یکشنبه ۱۴۰۵/۰۷/۲۶،

یادت بمونه دختر!

یادت بمونه که دیشب چقدر نا امید بودی.. چقدر حالت بد بود..

ولی امروز بهتری..

یادت بمونه این روزا داری از آدما قطع امید میکنی.. حتی نزدیک ترین ها..

مینویسم که یادت بمونه..

که فقط خدا رو داری..

که فقط

خدا رو داری...

باید ادامه بدی..

باید امید بسازی..

یادت بمونه شیطان همیشه از همونجایی که مغرور میشی وارد میشه..

و تو به امیدوار بودنت به خدا مغرور شدی!

حالا باید امیدتو پس بگیری..

میدونم خیلی سخته.. میدونم خیلی بغض داری..

ولی یادت باشه، همیشه سخت ترین قسمت راه، درست نزدیک قله ست..

بهت قول میدم آخرشه.. نذار این امتحان رو رد بشی...

بخون "مَا وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَمَا قَلَى"...

و نذار شیطان بهت بگه این جمله دروغه...

جز وصل تو دل به هر چه بستم، توبه...

راوی شنبه ۱۴۰۵/۰۷/۲۵،

این هفته امتحان فرمون رو قبول شدم و پرونده گواهینامه رو بستم (: بار دوم بود که امتحان میدادم... بار اول چرا رد شدم؟ چون ترمز دستی رو نکشیده بودم و روی خط ممتد دور زدم (: تازه اون لحظه داشتم به خودم افتخار میکردم که چقدر حرفه ای با یه فرمون دور زدم که گفت خط ممتد بود و هفته بعد بیا😅

ولی خب دفعه دوم خوب بودم.. بدون ارفاق قبول شدم.. و امروز فکر کردم واقعا رد شدن دفعه پیش چیز بدی هم نبود! باعث شد ترسم بریزه تا امروز بتونم نسخه واقعی خودم رو نشون بدم.. نه نسخه ای که زیر فشار استرس ساده ترین چیزها هم یادش میره...

+ این روزا دارم خیلی چیزها رو از دست میدم... یکی یکی رشته های امیدم پاره میشه (: دستم به چیزی نمیرسه جز گریه و نبخشیدن! نمی بخشم و لااقل این نبخشیدن توی دنیا حقمه..

کی میدونه ته خط چه شکلیه؟ شاید همینجاست!

راوی یکشنبه ۱۴۰۵/۰۷/۱۹،

این روزا خیلی به جزییات توجه میکنم! مثل مریضی که بهش گفته باشن وقت زیادی نداره، و اون تازه یادش افتاده باشه زندگی کنه...

این روزا خیلی گریه میکنم.. کاش میتونستم بگم خوبم.. ولی خوب نیستم.. کاش کمتر اشکم میومد.. کاش یه لحظه قلبم آروم میگرفت.. کاش میتونستم دعا کنم زودتر بمیرم.. ولی یه مادرم! و خدا سه تا از فرشته هاشو داده دست من... باید بزرگشون کنم‌‌‌.. باید امانتدار باشم..‌ باید ظاهرم رو حفظ کنم.. و دارم اینکارو میکنم (:

به هر دری زدم باز نشد.. به همین راحتی(: و حالا توی عمیقترین لایه افسردگی و نا امیدی گیر کردم.. مدتهاست گیر کردم.. به چیزای خوبی فکر نمیکنم.. کاش میتونستم درد تو رو به کسی بگم... یا لااقل از تو پیش کسی گله کنم.. ولی باید توی دلم نگهت دارم.. چقدر غمگین نه؟

پس نا امیدی این شکلیه...

هیچ می گویی اسیری داشتم حالش چه شد؟

راوی جمعه ۱۴۰۵/۰۷/۱۰،

چند روز پیش بهم زنگ زد.. شماره ناآشنا بود و من اصلا نمیشناختمش.. بیشتر وقتا شماره نا آشنا رو جواب نمیدم ولی اون روز جواب دادم.. حتی وقتی خودشو معرفی کرد نشناختمش.. تا اینکه بعد از چند دقیقه بالاخره از اون اعماق ذهنم کشیدمش بیرون.. با اون حال قیافش یادم نمیومد (: یه همکار خیلی خیلی قدیمی بود که به گفته خودش فقط سه ماه همکار بودیم! اینم یادم نمیومد 😅

ولی اون منو خیلی یادش بود! جزئیاتی از اون دوران برام یادآوری کرد که فکر کنم اگه بهم زنگ نمیزد فقط موقع مرگ از جلوی چشمام رد میشد.. نمیدونم چرا زنگ زده بود ولی میگفت اون موقع حس خوبی بهم داشت و فقط یادم افتاده خواسته حالمو بپرسه.. جالب اینه که با آدمی که انقدر از یادم رفته بود یک ساعت و نیم تلفنی صحبت کردم!!! و جالبتر اینکه جوری از اولش صمیمی بودیم که انگار همین دیروز همو دیدیم😅 از منی که دیر با کسی ارتباط میگیرم خیلی بعید بود

تمام این یک ساعت و نیم توی فکرم بود که خب حالا کار اصلیش چیه؟؟ فکر میکردم کاری ازم میخواد یا مشکلی پیش اومده که من بتونم براش حل کنم! ولی آخرش فهمیدم واقعا زنگ زده بود حالمو بپرسه.. بعدش هم پیج اینستای همو گرفتیم...

+ حس خوبی داشت.. کسی بخواد فقط با خودت حرف بزنه.. نه چیزی بخواد.. و نه دلش برا بچه هات تنگ شده باشه.. بعد از سالها کسی منو به خاطر شخصیت خودم دیده بود.. نه چیزی که با وجود من بهش میرسید (:

+ فکر کن کسی به یادم باشه.. بعدا که مردم بگه "عهههه فلانی! چقدر وقتی باهاش بودم بهم خوش میگذشت.." شاید دلش تنگ بشه! راستی من بمیرم، کسی توی این دنیا دلش برام تنگ میشه؟ میگه کاش بودی؟

دستتو بذار رو قلبم.. قلب من نفس نداره.. از ته دلت بگو که.. عاشقم شدی دوباره..

راوی چهارشنبه ۱۴۰۵/۰۷/۰۸،

امشب فهمیدم یکی از دوستای صمیمی راهنمایی و دبیرستانم که هنوزم دوسش دارم و باهم همیشه در ارتباط بودیم منو آنفالو و ریمو کرده... چون استوری رهبر میذارم... و پست های اینچنینی رو لایک میکنم...

نمیدونم چرا اشکام بند نمیاد.. میخوام برام مهم نباشه اما هست... دوسش داشتم.. یاد تمام دیوانه بازیهای نوجوانی افتادم... یاد روزایی که پشت درختای مدرسه توی یه ظرف غذا میخوردیم.. روی قلبم دردیه که انگار یکی از اعضای خانوادم مرده... از کاری که کردم پشیمون نیستم اما... من کسی رو از دست دادم که واقعی ترین نسخه منو دیده... من خیلی خستم واقعا...

ازین دوره ای که توش زندگی میکنم بیزارم... همه چیز با سرعت نور در حال تغییره.. حس میکنم اسیرم وسط آخرالزمان...

خدایا یه کم آرومم کن.. میخوای ساکت باشی و هیچی رو عوض نکنی برام اشکال نداره فدای سرت فقط یه کم قلبم رو فراخ تر کن... خیلی فشار میاد بهم...

+ ولی من خیلی دوستت دارم دوست قشنگم ):

حال خوبی که یهویی خدا بهت میده (:

راوی سه شنبه ۱۴۰۵/۰۷/۰۷،

امروز بالاخره قسمت شد برم آیین نامه امتحان بدم و قبول شدم (: واقعا بعدش فکر کردم چرا انقد استرس الکی داشتم؟ چرا همه میگفتن بار اول قبول نمیشی؟ مسخره ها...

بعدش به بابای بچه ها گفتم شیرینی بهم آیس کارامل بده! گفت خودت که بلدی درست کنی.. گفتم بله ولی دلم میخواد از بیرون بخرم (: ولی هر جایی رفتیم یا آیس کارامل نداشتن یا یخ نداشتن یا شیر!! یا باریستای اصلی نبود درست کنه... اومدم خونه خودم درست کردم.. بچه هارو انداختم تو بغل باباشون و گفتم میخوام این یدونه رو توی ریلکسی کامل بخورم جوری که انگار بچه ندارم (:

یه خاطره نسبتا قدیمی یادم افتاد.. یه امتحانی هست که بعد استخدامی باید بدیم.. یه جزوه بزرگ هم داره که محتوا همش چرت و پرته.. انقدر خودشون میدونن چرته که قانون گذاشتن تا سه بار رایگان امتحان میدی و بعدش اگه قبول نشدی دیگه واست پولی میشه! یادمه اونو اصلا نخوندم.. روز امتحان بغل دستیم گفت چقد خوندی میتونی تقلب بدی؟ گفتم راستش اصلا نمیدونم آزمون درباره چیه (: اونم فهمید اولین بارمه وضعم خرابه بیخیالم شد.. خودش بار چندمش بود.. ولی من اون آزمون رو اون روز همون بار اول قبول شدم.. واقعا هنوزم نمیدونم چطور؟ ولی این جزو بزرگترین حال هایی بود که خدا تو زندگیم بهم داده.. هر وقت یادش میوفتم خوشحال میشم.. خدایا مرسی ک میدونی اگه صدبارم اونو امتحان میدادم بازم نمیتونستم اون مطالب مزخرف رو بخونم و همینطوری قبولم کردی (: مرسی والا...

ولی آیین نامه رو خونده بودم.. صرفا چون همسرم گفته بود بار اول قبول نمیشی و خواستم بهش ثابت کنم که میشم!

مرد بودن یا زن بودن؟

راوی جمعه ۱۴۰۵/۰۷/۰۳،

آدم توی این دنیا فقط باید مرد باشه! توی دنیا زن و مرد به یک اندازه زحمت میکشن.. و زنهایی که در کنار تمام نقشهایی که دارن شاغل هم هستن قطعا بیشتر زحمت میکشن.. کار میکنن مسئولیت هایی رو قبول میکنن.. ولی چیزی که دیده میشه فقط زحمت مرده چون کارش نتیجه مادی داره.. ینی چیزی به دست میاد که قابل لمسه.. ولی بچه داری و کارخونه نتیجه قابل دیدنی نداره.. خونه ای که دوباره کثیف میشه و بچه هایی که هرچقدر در طول روز برای بزرگ کردنشون زحمت میکشی، تهش میگن خب بچه که خودش بزرگ میشه! آره خودش بزرگ میشه.. پس بندازش تو کوچه بزرگ که شد، برش گردون!

هیچکس نمیفهمه چقدر از سلامتی جسمی و روانیت داری مایه میذاری تا یه بچه رو به دنیا بیاری و بعدش بزرگ کنی.. ینی همه میدونن ولی نمیفهمن! و بین دونستنِ خالی تا فهمیدن، یه راه طولانیه.. همه میگن توی این گرونی مرد خیلی زحمت میکشه که خرج یه خونه رو میده.. آره زحمت میکشه.. ولی کسی از زنی نمیگه که توی خونه چشمش رو به روی خیلی از خواسته هاش میبنده تا فشار رو کمتر کنه..

خیلی خسته ام.. نه از کاری که انجام میدم.. خسته ام از فشاری که رومه.. و این نگاه تبعیض آمیز که داره لهم میکنه.. ازینکه هر روز به سه تا بچه کوچیک که بزرگترینشون هنوز ۵ سالش نشده! رسیدگی میکنم و در کنار تمام کارهای بی انتهایی که انجام میدم و وقتی برای شخصی ترین کارهام ندارم، کمتر از دو ماه دیگه باید سر کار هم برم! آره.. باید برم سر کار.. چون مادر بودن، به اندازه کافی، کافی نیست...

ولی...

ولی یه برنامه هایی برای آینده دارم که دلمو خنک میکنه.. حالا که قراره این فشار از روم برداشته نشه، پس بیا همه چیزو با هم به آتیش بکشیم! حتی خانواده ها (:

پناه میبرم به تو... از لبخندی که روحی در آن نیست...

راوی چهارشنبه ۱۴۰۵/۰۷/۰۱،

دلم میخواد داخل شهر خونه داشته باشم.. کنار یه مسجد.. دلم میخواد گاهی برم مسجد.. خیلی دلم تنگ شده.. دلم میخواد چادر سفید مسجد رو با همون بوی خاص و خنکی که داره سرم کنم.. حتی فکرش الان بهم آرامش میده.. کاش بچه بودم.. کاش اینهمه دغدغه و مسئولیت واسه خودم نمیساختم.. کاش زندگی همون روزا که همراه مادرم میرفتم روضه های خونگی تموم شده بود.. یه بخشی از وجودم دلش میخواد باحجاب بشه حتی! ازین تناقض درون و بیرون خسته ام.. اما نمیتونم تغییرش بدم..

دلم برات تنگ شده.. عکسات هنوز توی خیابونه ولی روزا یه جوری دارن میگذرن انگار از اول نبودی.. بغض دارم.. میخوام بایستم با عکست حرف بزنم ولی کافیه بگم سلام تا اشکام بریزه.. رومو برمیگردونم که گریم نگیره.. که مردم فکر نکنن دیوونم..

ته تغاری قشنگم! تو با اون اسم قشنگت هدیه خدایی.. درست وقتی که قلبم سنگین بود و نمیدونستم باید چیکار کنم، تو رو برام فرستاد و نجاتم داد.. شاید بازم به خاطر تو نجاتم بده نه؟

آخرین نوشته‌ها