من از عالم تو را تنها گزیدم...
همونقدر که بیشتر از هر کس دیگه ای میتونی حال منو بد کنی، دقیقا همونقدر هم، بیشتر از همه آدما میتونی حالمو خوب کنی... منطقه امنِ منی...
همونقدر که بیشتر از هر کس دیگه ای میتونی حال منو بد کنی، دقیقا همونقدر هم، بیشتر از همه آدما میتونی حالمو خوب کنی... منطقه امنِ منی...
ترسناکترین آدمی که میشناسم، خودمم... ازینکه به تمام چیزهای بد میتوانم فکر کنم میترسم... و این روزها بیشتر از هر چیز ذهنم اسیر فکرهای بد است... حتی.. حتی دلم برایت تنگ شده بود یکبار... حتی دلم خواست فقط برای یک ساعت بشوم همان آدم لااقل ۵ سال پیش... حس میکنم دارم از دست میروم رسما... اما نمیتوانم این را به کسی بفهمانم... چون میخندم... چون تا میپرسی چه شده؟ میگویم همه چیز خوب است... اما نیست... باور نکن... قلبم سنگین میزند و میدانم یه مرگی در قسمت چپ سینه ام است اما بیشتر وقتها پنهانش میکنم... میشود کمی هوای قلبم را داشته باشی؟
داشتم با سرعت از پله ها پایین میومدم، که ایستاد و گفت چقدر بانمکی... به منی که در خسته ترین و داغون ترین و بد تیپ ترین حالت خودم بودم و با عجله میرفتم که فقط به خونه برسم... ایستادم... ایستاد و گفت خیلی چهره بانمکی داری... و رفت... نمیدونم کی بودی، اما اومده بودی تو یکی از بدترین روزای زندگیم که از خستگی بغض کرده بودم و توی دلم به خودم به خاطر شغلم فحش میدادم، حالمو فقط با یه جمله خوب کنی...