بمیرم دلت برام تنگ میشه؟

راوی شنبه ۱۴۰۳/۱۱/۲۰،

کسی نمیدونه، من امروز چندبار شکستم، با هر پیامی که دادم...

که چند بار قلبم لرزید... با هر دقیقه ای منتظر موندم...

کسی نمیدونه... چند بار پرت شدم به خاطرات بد...

و چقدر سعی کردم قبول کنم قوی تر از این حرفام و... نبودم...

کسی نمیدونه...

تو هم نمیدونی...

فقط من میدونم و...

خدایی که به شدت ساکته...

گاهی فکر میکنم نکنه واقعا منم که مشکل دارم... یا شاید واقعا من پر توقعم!!! شاید‌ من یک روانی باشم که نمیدونه روانیه...

ولی امروز خیلی جدی به تموم کردن خودم فکر کردم و این ترسناکه... شایدم این یه امتحانه... به خاطر همه وقتایی که میگفتم امکان نداره دلم بیاد اینکارو کنم...

+ انگار توی یه فضای ابری شناورم... حتی بغضم نمیگیره...

بغلم کن که جهان کوچک و غمگین نشود

راوی جمعه ۱۴۰۳/۱۱/۱۹،

غم دو نوعه... یکیش اونه که میشینی واسش زار زار گریه میکنی... یکی دیگه که ازون بدتره... اینه که گریت نمیگیره...

امشب غم دومی رو دارم... و به همین دلیل قلبم سنگینه... باز به خودم میگم شبای بدتر از اینم داشتی... و سرمو با بازی گوشیم گرم میکنم...

توی مغزم یکی یواش و مداوم میگه: بغلم که جهان کوچک و غمگین نشود... ولی جهانم هر روز کوچیکتر و غمگینتر میشه... حس میکنم توی این کهکشان رها شدم... مثل یک حباب آزاد آماده ترکیدن... کاش فقط یه کلمه میگفتی... که ازین له تر نشم...

بغلم کن که خدا دورتر از این نشود...

Help me

راوی چهارشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۱۷،

آرومم... انگار همه چی حل شده... گفتم نمیخوام دیگه درباره این چیزا حرف بزنیم و بعد... فقط تو سکوت دارم به کارام میرسم... سعی میکنم هربار به خودم یادآوری کنم که روزهای بدتر از اینم داشتی و گذشت... اینم میگذره... دارم ادا در میارم که خوبم ولی اشکال نداره... گریه نمیکنم... باهات بحث نمیکنم... دل دادم به دلتون... تسلیم شدم و فکر میکنین سر عقل اومدم!!! این تسلیم شدن قلبمو فشرده میکنه...

همیشه میخندی و میگی نمیذاری برم... ولی نمیدونی قراره ایندفعه واقعا از پیشت برم... گفتی چرا؟ نگفتم... ولی قلبم داد میزنه که میخواد انتقام بگیره... میخواد اذیت کنه... تو رو... بقیه رو... و خودشو که انقد ضعیفه...

+ شاید چیزی که ازین دنیا میخوام خیلی کمه... انقد مسخره که حتی خدا هم نخواد جدی بگیره...

خواب زده ی خودآزار

راوی سه شنبه ۱۴۰۳/۱۱/۰۹،

تنهام... نصف شبی اسپرسو دوبل خوردم... چرا؟ چون احمقم و مغزم رو برای دقایقی از دست دادم... حالا تنم مث بید داره میلرزه... قلبم کند میزنه ولی حس میکنم داره تند میزنه... پاهام یخ کرده انگار جونم داره از پاهام در میره... نصف شبی بمیرم کی میفهمه؟

بعدش گریه هم کردم... الان درگیر خنده عصبی ام... خداااا... هدفت فقط از خلقت من چیه؟ 😅

من گم شده ام هر چه بگردی خبری نیست...

راوی دوشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۰۸،

گفت آهنگ بذار... برقص... ورزش کن... توی حال بد نمون...

آهنگ گذاشتیم... رقصیدیم... ورزش کردیم...

حالم خوب شد؟ شاید...

آهنگ که تموم شد

یه آدم خسته نفس نفس زده بودم... که ته قلبم سیاه و گوشه مغزم خط خطی بود...

مثل هر شب به خودم گفتم: تو شبای بدتر از این و موقعیت های سخت تر از اینم داشتی، یادته؟ چشماتو ببند... زود خوابت میبره...

تلاش میکنم بگذرونم...

ولی توی دهنم زخم میشه و بهت نمیگم...

موهام یکی یکی سفید میشه و بهت نمیگم...

شبا گریه میکنم و بهت نمیگم...

قلبم...

آخ قلبم درد میگیره و...

اینم بهت نمیگم...

شمارش معکوس

راوی جمعه ۱۴۰۳/۱۱/۰۵،

بهش گفتم کافیه دوباره ازین خونه برم بیرون، تا خط بکشم رو زندگیم... میدونم باور نمیکنی... خودمم باور نمیکنم... اما قول میدم از دستم بدی... از دستم بدین... قلبمو... خنده هامو... روحِ زندگیمو...

بهش گفتم... چرا فقط من حرص بخورم؟ خواب نمیذارم براتون... به چیز خوردن میندازمتون... گفتی بهتر... میدونستم از ته دل نمیگی ولی ناراحت شدم... دلم نمیخواد کسی دوستم داشته باشه... میخوام اینبار فرار کنم فقط... میخوام از دستم بدین فقط...

آخرین نوشته‌ها