پناه میبرم به تو... از لبخندی که روحی در آن نیست...
دلم میخواد داخل شهر خونه داشته باشم.. کنار یه مسجد.. دلم میخواد گاهی برم مسجد.. خیلی دلم تنگ شده.. دلم میخواد چادر سفید مسجد رو با همون بوی خاص و خنکی که داره سرم کنم.. حتی فکرش الان بهم آرامش میده.. کاش بچه بودم.. کاش اینهمه دغدغه و مسئولیت واسه خودم نمیساختم.. کاش زندگی همون روزا که همراه مادرم میرفتم روضه های خونگی تموم شده بود.. یه بخشی از وجودم دلش میخواد باحجاب بشه حتی! ازین تناقض درون و بیرون خسته ام.. اما نمیتونم تغییرش بدم..
دلم برات تنگ شده.. عکسات هنوز توی خیابونه ولی روزا یه جوری دارن میگذرن انگار از اول نبودی.. بغض دارم.. میخوام بایستم با عکست حرف بزنم ولی کافیه بگم سلام تا اشکام بریزه.. رومو برمیگردونم که گریم نگیره.. که مردم فکر نکنن دیوونم..
ته تغاری قشنگم! تو با اون اسم قشنگت هدیه خدایی.. درست وقتی که قلبم سنگین بود و نمیدونستم باید چیکار کنم، تو رو برام فرستاد و نجاتم داد.. شاید بازم به خاطر تو نجاتم بده نه؟