سلام خدا بر اندوهگینان صبور و ساکت...

راوی دوشنبه ۱۴۰۵/۰۵/۰۵،

با تموم بدو بدوهای امروز، ورزشم رو انجام دادم و به خاطرش به خودم افتخار میکنم...

امروز متاسفانه دوبار قهوه خوردم و دومی چون توی کافه بود و نمیدونم چه مارکی استفاده کرد که هنوز بدنم میلرزه و قلبم خالی میزنه... و قطعا قراره تا صبح بیدار نگهم داره...

فردا قراره ازین خونه فرار کنم! خوشبختانه تو محله مادریم قطعی برق ندارن و میخوایم با بچه ها فرار کنیم اونجا... برای منی که حتی توی زمستون دست و پام سرد نمیشه، تابستون رسما فاجعه به حساب میاد و کسی جرئت نمیکنه انگشتشو به من بزنه... پوستم داره از داغی میسوزه میدونی؟ دیگه عرقیجات جوابگو نیست...

خدایا چرا هرچی میخوای بهم بدی به سختی میدی؟ چرا واسه هرچیزی سنگ جلو پام میندازی و اتفاقای عجیب میوفته؟ چرا یه کار ساده که واسه همه به صورت روتین داره اتفاق میوفته واسه من از چرخه روزگار خارج میشه؟ میدونی خستم؟ امروز فکر کردم شاید من نحسم اصن... من اصن معجزه نمیخوام... همین زندگی عادی... همین روتین روزانه بدون مشکل... میدونم که برات راحته الله اکبر من...

آخرین نوشته‌ها