عمل بینی و دردسرهای ناتمومش...
روز چهارمه... تامپون هارو خارج کردن... تامپونهایی که انگار از مغزم خارج میشدن... جدیدا زیاد بیحال میشم... قبل اتاق عمل دکتر دستمو گرفت برد توی اتاق... امروزم توی مطب رسما غش کردم و بغلم کردین بازم... واقعا حالم بده و پشیمونم اما چاره چیه... بهت میگم حالا دعا کن بعد اینهمه سختی قشنگ بشم... جوابت خیلی جدیده! دلداری میدی میگی بعدا میبینی چقدر قشنگتر شدی! قشنگتر؟ از اون تری که بعد قشنگ گذاشتی واقعا مشخصه خیلی حالت بده و فهمیدی چقد حالم بده... خندم میگیره ولی نمیتونم بخندم... گریم میگیره ولی نمیتونم گریه کنم... امروز تونستم یه کم پلو قورت بدم و بعد سه روز بالاخره سیر شدم...
پسر بزرگه امشب خیلی گریه میکرد... معلوم بود دلتنگه ولی خودش نمیدونه چشه... گفتم کنارم بشینه، سرشو گذاشتم رو قلبم و آروم قرآن خوندیم... نخواستم آروم باشه فقط گفتم میدونم ناراحته و دلتنگ... گفتم اشکالی نداره گریه کنی قلبت آروم میشه... گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد... همو بغل کردیم و بالاخره آروم شد... خودش رفت خوابید... این بغل چیه؟ درمون همه دردهای آدمه... منم گریم میگیره ولی نمیتونم گریه کنم...