دوست دارم که خودم را ز خودم دور کنم!
بینیمو جراحی کردم.. زشتم و دردناک و پر ورم... آدم توی آینه رو نمیشناسم.. ازش میترسم و فکر میکنم هیچوقت دیگه خودم نمیشم.. زیبا شدن که بخوره توی سرم... توی این دو روز هرچی فحش بوده نثار خودم کردم... ناتوانم... منی که سر هر بارداریم سه ماه ورزش میکردم تا اسیر سزارین و ناتوانی های بعدش نشم... منی که سه تا زایمان رو بدون هیچ آسیب جسمی یا خاطره بدی پشت سر گذاشتم.. حتی با وجود سه بچه کوچیک توی خونه خودم ورزش میکردم که شل و افتاده نباشم... حالا فقط خودمو لعنت میکنم و امضایی که پای برگه ها برای ناتوانی خودم زدم... اینهمه کبودی و ورم طبیعیه؟
مراقبمی... شاید چون توی این سالها هیچوقت تا این حد مریضی من رو ندیدی و حالا ترسیدی... تویی که همیشه من رو قایم میکردی و میگفتی بهت نمیاد شوهر داشته باشی چه برسه بچه.. فکر میکردی قوی هستم... اما حالا مثل مرده متحرک روبروت دراز کشیدم و حتی چشمام باز نمیشه.. هی ازت میپرسم من خوب میشم؟ میگی آره ولی بعید میدونم خودتم به حرفت اعتقاد داشته باشی!
خیلی گریه دارم... دلم سیب زمینی و مرغ سوخاری میخواد نه سوپ و فرنی و آب آناناس طبیعی...