برای جبران غر زدن های بی اندازه من

راوی یکشنبه ۱۴۰۴/۰۵/۱۲،

با اینکه همیشه خوش اخلاق نیستی، ولی آرومی... گاهی حس میکنم مظلومی... ولی همیشه همیشه مراقبی... مراقبم...

تو هر کاری میکنی... هر کاری که من از پسش بر نمیومدم هیچوقت... هر کاری که همیشه میترسیدم تنها انجام بدم، تو به جای من انجام میدی... فقط میگی بگو مشکل چیه؟ بعد میگی تو چیکار داری؟ و بعد... همه چیو حل میکنی... توی سکوت...

گاهی حس میکنم شاید این منم که بدم... شاید منم که بی اعتمادم و فقط منتظر تموم شدن... مثل همه چیزایی که فکر میکردم تا همیشه مال منه، ولی... تموم شدن...

این منم که این همه سالها فکر میکردم قوی شدم ولی این روزها میفهمم کنار تو بودن بیشتر از قوی کردنم، منو نازنازی بار آورده! و این آدمِ نازنازی، هر جا سخت گرفتی، خواست بذاره بره و تو نذاشتی... چه جالب! به جای همه آدمهایی که نمیخواستم از زندگیم برن ولی تنهام‌ میذاشتن، تو تنها آدمی که نمیذاری برم...

بدترین حالم از توعه... همونطور که بهترین حالم از توعه... توی بدترین شرایط به تو زنگ میزنم... همونطور که توی بهترین شرایط اینکارو میکنم... و این جریان نرم و آروم زندگیه...

+ غروب گفتی خودم برم فردا به کارم برسم.. خیلی هم غر زدی... اما شب گفتی صبح زودتر به کار خودت میرسی و من بخوابم تا بیای دنبالم منو ببری به کارم برسم... شاید من بد باشم... ولی تو دل رحمی...

آخرین نوشته‌ها