Help me
راوی
چهارشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۱۷،
آرومم... انگار همه چی حل شده... گفتم نمیخوام دیگه درباره این چیزا حرف بزنیم و بعد... فقط تو سکوت دارم به کارام میرسم... سعی میکنم هربار به خودم یادآوری کنم که روزهای بدتر از اینم داشتی و گذشت... اینم میگذره... دارم ادا در میارم که خوبم ولی اشکال نداره... گریه نمیکنم... باهات بحث نمیکنم... دل دادم به دلتون... تسلیم شدم و فکر میکنین سر عقل اومدم!!! این تسلیم شدن قلبمو فشرده میکنه...
همیشه میخندی و میگی نمیذاری برم... ولی نمیدونی قراره ایندفعه واقعا از پیشت برم... گفتی چرا؟ نگفتم... ولی قلبم داد میزنه که میخواد انتقام بگیره... میخواد اذیت کنه... تو رو... بقیه رو... و خودشو که انقد ضعیفه...
+ شاید چیزی که ازین دنیا میخوام خیلی کمه... انقد مسخره که حتی خدا هم نخواد جدی بگیره...