خسته ام مثل یتیمی که از او فرفره ای... بستانند و به او فحش پدر هم بدهند
میدونم دوستم داری هرچند که گاهی کمرنگی... ولی اونقدر بزرگ شدم که اینو بفهمم... و هر چقدر که میگذره، زندگی رو واقعی تر درک میکنم... کاش این دوره از تاریخ، کمی عادی تر میگذشت... هر روز به خودم میگم خب آخرالزمانه دیگه! مگه همه دنیا از اول تاریخ منتظر این دوره نبودن و هشدار نداده بودن؟ آره داده بودن و خیلی چیزا هم گفتن ولی خوندن و شنیدن این چیزا خیلی با لمس کردنش فرق داره... دیگه اخبار گوش نمیدم و نمیخونم چون خیلی حرص میخورم و خیلی اذیت میشم... بگذریم... ببین از دوست داشتن به کجا رسیدیم!
داشتم میگفتم... مراقبت از دوست داشتنت، توی این روزگار خیلی سخته... همینکه میدونی عاشق آیس کارامل کم سیروپ هستم... همینکه میدونی تلفنی حرف زدن با آدمای جدید برام سخته و جای من انجامش میدی... شاید گاهی دوستت دارم همینه... میتونم کارای خوبتو لیست کنم ولی... ما آدما همیشه بدی ها توی چشممونه...
خدایا من هیچوقت پرتوقع نبودم... هیچوقت گرگ نبودم... همیشه دغدغه های من با بقیه فرق داشت... ولی یادت باشه، تو همیشه با غرغری های پرتوقع بهتر کنار میای...