من یک مادرم...
خیلی گریه دارم... انقدر اینستا رو باز کردم و بچه های میناب رو دیدم و بغض کردم که سرم درد میکنه... خیلی چیزا توی این دنیا هست که حالمو بد میکنه ولی دوتا چیز هست که از مغزم بیرون نمیره... اولی جزیره اپستین... دومی مدرسه میناب... من یه مادرم... اون لحظه ای که یه بچه میترسه... اون لحظه که بی پناه میشه و گریه میکنه... وقتی کسی نیست بغلش کنه و ضربان قلبشو پایین بیاره... خیلی درد داره میدونی؟ خیلی غمه... من دیگه خوب نمیشم... کاش بزرگ نمیشدم... کاش دیوونه بودم و چیزی نمیفهمیدم... کاش دیگه اینستا رو باز نکنم و مادری که یه تیکه از بدن بچشو بغل گرفته نبینم... تو نمیدونی اولین تکون خوردن بچه توی شکم مادر چقد شیرینه... اولین خنده ها... اولین راه رفتن... اولین کلمه ها... تو نمیدونی برق نگاه بچه وقتی بشقاب ماکارونی رو میذاری جلوش چقدر مزه خوشبختی میده...کاش قلبم یه کم آروم بشه... کاش دیگه گریه نکنم...