بغلم کن که جهان کوچک و غمگین نشود
راوی
جمعه ۱۴۰۳/۱۱/۱۹،
غم دو نوعه... یکیش اونه که میشینی واسش زار زار گریه میکنی... یکی دیگه که ازون بدتره... اینه که گریت نمیگیره...
امشب غم دومی رو دارم... و به همین دلیل قلبم سنگینه... باز به خودم میگم شبای بدتر از اینم داشتی... و سرمو با بازی گوشیم گرم میکنم...
توی مغزم یکی یواش و مداوم میگه: بغلم که جهان کوچک و غمگین نشود... ولی جهانم هر روز کوچیکتر و غمگینتر میشه... حس میکنم توی این کهکشان رها شدم... مثل یک حباب آزاد آماده ترکیدن... کاش فقط یه کلمه میگفتی... که ازین له تر نشم...
بغلم کن که خدا دورتر از این نشود...