انفرادی شده سلول به سلول تنم... خود من در خود من در خود من زندانیست...

راوی چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۱/۱۶،

ترسناکترین آدمی که میشناسم، خودمم... ازینکه به تمام چیزهای بد میتوانم فکر کنم میترسم... و این روزها بیشتر از هر چیز ذهنم اسیر فکرهای بد است... حتی.. حتی دلم برایت تنگ شده بود یکبار... حتی دلم خواست فقط برای یک ساعت بشوم همان آدم لااقل ۵ سال پیش... حس میکنم دارم از دست میروم رسما... اما نمیتوانم این را به کسی بفهمانم... چون میخندم... چون تا میپرسی چه شده؟ میگویم همه چیز خوب است... اما نیست... باور نکن... قلبم سنگین میزند و میدانم یه مرگی در قسمت چپ سینه ام است اما بیشتر وقتها پنهانش میکنم... میشود کمی هوای قلبم را داشته باشی؟


آخرین نوشته‌ها