بهترین حال جهان را دارم...
راوی
دوشنبه ۱۴۰۲/۰۱/۱۴،
داشتم با سرعت از پله ها پایین میومدم، که ایستاد و گفت چقدر بانمکی... به منی که در خسته ترین و داغون ترین و بد تیپ ترین حالت خودم بودم و با عجله میرفتم که فقط به خونه برسم... ایستادم... ایستاد و گفت خیلی چهره بانمکی داری... و رفت... نمیدونم کی بودی، اما اومده بودی تو یکی از بدترین روزای زندگیم که از خستگی بغض کرده بودم و توی دلم به خودم به خاطر شغلم فحش میدادم، حالمو فقط با یه جمله خوب کنی...