آمدی پای نهادی به کویر دل من... و به یمن قدمت بارش باران دیدم (مهدی امیری)

راوی پنجشنبه ۱۴۰۲/۰۳/۱۱،

تمام امروز که با من حرف میزدی، داشتم فکر میکردم چقدر شبیه منی... شبیه حالای من نه... شبیه سالهای دورِ من... شبیه دبیرستان... شبیه دانشگاه... یادم نیست از کی و کجا یاد گرفتم خودم را دوست داشته باشم اما یادم هست دوست نداشتنم را... و تمام وقتهایی که اسیر مقایسه های الکی بودم و حواسم نبود چقدر باارزشم و چقدر میتوانم دوست داشتنی باشم...

شاید حالا حتی هیچکس در این دنیا نباشد که بخواهم جای او زندگی کنم... قطعا بهترین آدم دنیا نیستم اما سعی میکنم بهترین نسخه خودم باشم هرچند که همیشه هم موفق نیستم اما چه اهمیتی دارد؟؟؟

آخرین نوشته‌ها