مرا باریست از غم ها که سنگین است بر دوشم
منتظرم... منتظرم تو بیای و بشی ته تغاری خونه... همونقدر که منتظرم، همونقدر تنهام و بیشتر از اون خسته... کسی نیست بهش زنگ بزنم... کسی نیست برم خونش و یه ساعت استراحت کنم... کسی نیست بفهمه نگرانم... و خیلی میترسم... کاش توی این دنیای مدرن، شعور اطرافیانم به این میرسید که بچه سوم اندازه بچه اول خستگی داره و حالا چون سومیه اتفاق عادی نیست که به راحتی بگذره... این منم... که تلاش میکنم آرزو نکنم بمیرم... این منم... خیلی خسته تر و له تر از قبل... این منم که باور ندارم توی این نقطه از زندگی ایستادم و حتی قدرت تغییر ندارم... منم که هر شب باور نمیکنم اینهمه کار رو تنهایی انجام دادم! و فکر میکنم واقعا قراره همه اینا بدتر بشه؟؟ سکوت میکنی و میفهمم آره... من که به تو مقرب تر نیستم تا بخوای جام بلا بیشترم بدی! حتی نمازم یه خط در میونه... بغلم کن و بذار چند روز گم بشم فقط...