مرا اینجا... تنها رها مکن...

راوی یکشنبه ۱۴۰۴/۰۷/۲۷،

گفت فایده ای براش ندارم و بعد... گفت شوخی کردم

گفت مانع پیشرفتش شدم و بعد... گفت شوخی کردم

گفت زیاد غذا میخورم و بعد... گفت شوخی کردم!

من آروم گریه کردم و صبر کرد... صبر کرد... صبر کرد... همین...

حتی بعدش من مقصر شدم!

این حجم از اضافه بودن توی زندگی واقعا طبیعیه؟

گفتم دارم به تموم کردن زندگیم فکر میکنم و... با خنده گفت چرت نگو...

واقعا دلم میخواد چشمامو ببندم و برای چند روز مرده باشم... وقتی برگشتم حافظم پاک شده باشه... پاکِ پاک از اینکه چرا با همه این حرفا، توانایی تغییر چیزی رو ندارم...

آخرین نوشته‌ها