گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم...

راوی پنجشنبه ۱۴۰۴/۰۴/۲۶،

اینکه توی این وضعیت تنها اومدم بیرون، از سرخوشی نبود... از تنهایی بود... اینکه کسی رو ندارم که بهش زنگ بزنم یا بهش پیام بدم و جواب بده... یا درک کنه چند ساله با هورمونها و بیخوابی درگیرم... کارم رها شد... هنرم رها شد... جسم و روحم رها شد... حتی ثانیه های تنها بودنم رها شد... فقط یه نفر رو میخواستم بگه آره میدونم چقدر سختی میکشی بدون اینکه حتی زحمت خوب کردن حالمو بکشه... همین! و تو نمیدونی چقدر توی این کهکشان بی انتها احساس ول شدگی دارم...

آخرین نوشته‌ها