از تو به یک اشاره... از ما به سر دویدن

راوی جمعه ۱۴۰۴/۰۳/۰۹،

مهم نیست چقدر دوستت داشته باشم
مهم نیست چقدر بخوام باهات حرف بزنم
مهم نیست چقدر منتظرتم یا چقدر دلتنگ...
تو هیچکدومش نیستی
و این هنوزم درد داره...
امروز که داشتم به اینا فکر میکردم، بغضم گرفته بود
درسته که دیگه مثل قبل گریم نمیگیره ولی هنوز بغض هست و این یعنی هنوزم
از تو به یک اشاره، از ما به سر دویدن...
چیزی نمیگذره که این فکرها حتی اندازه بغض توی گلوم ارزش ندارن...
و من میترسم
ازین آدم بی احساسِ ساکت
ازینکه اونوقت چه کارهایی میتونه ازم بر بیاد
و چطور دیگه حرف بقیه بی اهمیت میشه...
من فکر میکنم...
من به تو فکر میکنم
و قلبم خیلی خسته میزنه
دستم تیک میگیره
و همه چی هی از یادم میره... مثل یک آدمِ ۶۰ ساله در آستانه فراموشی...
تو اینارو نمیدونی و منم نمیگم
میترسم بفهمم دیگه اینام برات مهم نیست...

آخرین نوشته‌ها