آن باغبانی که مرا با خون دل پرورد... حالا که می آید به سوی من، تبر دارد (رویا باقری)

راوی پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۱/۲۳،

توی آینه به خودم نگاه کردم... من درگیر مرگ تدریجی بودم و بقیه اسمشو گذاشتن زندگی معمولی... حرفی نزدم... گفتم باشه... غر نزدم... فقط گوش کردم... گفتم باشه... حتی تو بدترین شبا بازم فکر میکنم چشمام قشنگه(: به چشمام نگاه کردم و گفتم اشکال نداره گریه کن وقتی آروم شدی، بخواب... فردا همه چیز خوب نه، اما آروم میشه... فهمیده بودم... و این فهمیدن قلبمو آروم نمیکرد... من درگیر مرگ تدریجی شده بودم و از من میخواست مثل بقیه زندگی کنم... حرفی نزدم... گفتم باشه... صدای شکسن خودمو میشنیدم و حرفی نمیزدم... هربار بخشیدم و... تهش فقط گفتم باشه...

آخرین نوشته‌ها