پشت پرچینت اگر بزم، اگر مهمانیست... پشت پرچین من این سو همه اش ویرانیست (حسین جنت مکان)
راوی
جمعه ۱۴۰۲/۱۲/۱۱،
این را پذیرفته ام که همیشه چیزی برای حسرت، چیزی برای گریه، و چیزی برای تلاش هست... مثل من! که اینجا ایستاده ام... جایی شاید شبیه آرزوهای تو...
اما...
چیزهایی هست که نمیدانی... چیزهایی هست که دارم اما نمیخواهم داشته باشم... چیزهایی که مجبورم... چیزهایی که برای آدمها معیار خوشبختی ست اما من دوستشان ندارم... میدانی عزیز؟ بیشتر وقتها در این دنیا دهانم برای حرف زدن باز نمیشود... مسئله این است که نمیفهمی... من را متهم میکنی به دیوانگی و درک نمیکنی کسی با آرزوهای من هم در این دنیا باشد... خواسته من ازین دنیا آنقدر ساده است که عمرا باور نمیکنی... و همچنان میگویم: چیزهایی هست که مجبورم... مثل سکوت... سرکوب... مثل زندگی کردن مانند تو...