مثل یک کودک بدخواب که بازیچه شده... خسته ام. خسته تر از آن که بفهمی چه شده
راوی
دوشنبه ۱۴۰۱/۰۹/۱۴،
دلم خواست فکر کنم بدون من دنیا برایت تمام شده... زندگی برایت معنایی ندارد و دوست داری برگردی! اما خوب که به قلبم نگاه کردم هیچکدام از اینها مهم نبود... فکر میکردم روزی نرسد که بدون فکر تو بگذرد اما این روزها می آیند و می روند و خوب میدانم حتی لحظه ای به یادت نبودم... آرامم... یادم هست آن وقتها دلم نمیخواست روزی برسد که زمان همه چیز را حل کند... اما روزی رسید که زمان همه چیز را حل کرد و حالا آنقدر بزرگ شده ام که این حل شدنِ اجباری را بپذیرم...