دوراهی غر زدن و شکر کردن!

راوی سه شنبه ۱۴۰۴/۰۱/۰۵،

مریضم... تو بدترین وضعیت جسمی و روحی به سر میبرم... تنهام یا بهتره بگم کاش تنها بودم واقعا... و دو تا جوجه فلفلی رو کمرم بپر بپر نمیکردن... ولی تا میخوام غر بزنم، به این فکر میکنم خوبه که خونه ام! خوبه دیگه شیفت نیستم و توی این روز فرخنده و شخمی مجبور نیستم با ۷۰ تا مادر و بچه مریض سرو کله بزنم... خوبه که قرار نیست با این حالم مثل اسب هی بدوعم و بهترین ورژن خودم باشم و جوری رفتار کنم که انگار نه انگار کمرم داره پاره میشه 😐
پووووف... حالا که به اینا فکر میکنم دردام کمتر میشه...
به درجه ای از عرفان رسیدم که قبل اینکه غر بزنم و خدا بهم نشون بده بالاتر از سیاهی هم رنگی هست، خودم سیاهی مضاعف رو برای خودم تصور کرده و شکر رو جایگزین غر میکنم...


آخرین نوشته‌ها