در دیاری که پر از دیوار است... به کجا باید رفت؟
روی مبل نشستم درحالی که یه عالمه کار دارم، ترجیح میدم به یک نقطه خیره شم... انگار مغزم قفله... و برای باز هزار و شونصدم! دلم میخواد چشمامو ببندم و وقتی باز کردم...
بگذریم...
دو روز پیش ته ته ته همه التماس هامو برات گذاشتم... ولی دردش اینه که حتی وقتی داشتم بهت التماس میکردم میدونستم کاری نمیکنی... حتی سرمی که به دستم وصل بود همش اشک شد و ریخت و باز... در و بستی و گوش ندادی... یا دادی و توی دلت مسخرم کردی... پووووف...
بگذریم...
پاشدم و تند تند کارامو میرسیدم و زیر فشار روانی که رومه دلم میخواست همون لحظه وسط اتاق گریه کنم و وقت نداشتم! آره... وقت نداشتم... یا انگیزه ای نداشتم... چون قلبم یادآوری کرد دو روز پیش که ته ته ته همه التماس هاتو گذاشتی، چی شد؟ هیچی... و باز با یه قلب سنگین به کارام میرسم...
باهات قهرم... میدونم برات مهم نیست... ولی برای یه بچه ناتوان که همه لج هاشو کرده و بهش عروسکشو ندادن... فقط قهر قلبشو تسکین میده...
میدونم میدونی...
و ازینکه حتی اینم میدونی و باز همچنان ساکتی
قلبم داره تیکه تیکه میشه...